تبليغاتX
جاسمين

جاسمين

آرزو

دستهایم به آرزوهایم نرسید.آنها بسیار دورند ولی درخت سبز صبرم میگوید:امیدی هست.خدایی هست
+ نوشته شده در  شنبه دهم بهمن 1388ساعت 7:28  توسط جاسمين  | 

یک داستان عجیب

 صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود .. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت كردند ، از وی پذیرایی كردند و ماشینش را تعمیر كردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت كننده عجیب را كه چند سال قبل شنیده بود ، شنید..
صبح فردا پرسید كه آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب ، بسیار خوب ، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن فدا كنم.. اگر تنها راهی كه من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو باید به تمام نقاط كره زمین سفر كنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همینطور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یك راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد. مرد گفت :‌« من به تمام نقاط كرده زمین سفر كردم و عمر خودم را وقف كاری كه از من خواسته بودید كردم .. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236, 284,232 عدد است و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبریك می گوییم . پاسخ های تو كاملا صحیح است . اكنون تو یك راهب هستی . ما اكنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یك در چوبی راهنمایی كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها كلید را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبی یك در سنگی بود . مرد درخواست كرد تا كلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها كلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز كرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كلید كرد .
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت كبود قرار داشت...
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت:« این كلید آخرین در است » . مرد كه از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت.. او قفل در را باز كرد. دستگیره را چرخاند و در را باز كرد . وقتی پشت در را دید و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی كه او دید واقعا شگفت انگیز و باور نكردنی بود.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


.

.

.

.

.

.

.....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید
لطفا به من فحش ندید؛ خودمم دارم دنبال اونی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم



+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 7:39  توسط جاسمين  | 

بلاتکلیفی

بلاتکلیفی بدترین حالتیه که آدم ممکنه توش گیر کنه.که الان من دراون حالتم.

هم دلتنگم هم هیجان دارم هم نگرانم.راستش یه عمل داشتم که نتیجه اش تا ۸روز دیگه معلوم میشه.

فقط امیدوارم هرچی پیش میاد خیر باشه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 16:36  توسط جاسمين  | 

مدیریامهندس؟

مردی که سوار بر بالن در حال حرکت بود ناگهان به یاد آورد قرار

مهمّی دارد؛ ارتفاعش را کم کرد و از مردی که روی زمین بود پرسید


"ببخشید آقا ؛ من قرار مهمّی دارم ، ممکنه به من بگویید کجا هستم تا ببینم به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"


مرد روی زمین : بله، شما در ارتفاع حدودا ً 
۶ متری در طول جغرافیایی " ۱٨'۲۴۸۷ و عرض جغرافیایی "۴۱'۲۱ ۳۷ هستید. 


مرد بالن سوار : شما باید مهندس باشید


مرد روی زمین : بله، از کجا فهمیدید؟؟"


مرد بالن سوار : چون اطلاعاتی که شما به من دادید اگر چه کاملا ً دقیق بود به درد من نمی خورد و من هنوز نمی دانم کجا هستم و به موقع به قرارم می رسم یا نه؟"


مرد روی زمین : شما باید مدیر باشید.


مرد بالن سوار : بله، از کجا فهمیدید؟؟؟"


مرد روی زمین : چون شما نمی دانید کجا هستید و به کجا می خواهید بروید. قولی داده اید و نمی دانید چگونه به آن عمل کنید و انتظار دارید مسئولیت آن را دیگران بپذیرند.

 

اطلاعات دقيق هم به دردتان نميخورد!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 22:48  توسط جاسمين  | 

امروز بعد از ۴سال رفتم سینما.محاکمه در خیابان.تنها چیزی که ازش

فهمیدیم این بود که همه خائنند.یه کم هم زود تموم شد.ماجراهنوز به نتیجه نرسیده بود.

این نقاشی هم جزو اولینهاست.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 23:31  توسط جاسمين  | 

نقاشیهای قدیمی

بازهم نقاشیهام .اما قدیمی ترهاش.
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:41  توسط جاسمين  | 

عجب

بابا مردم بس که به پیغاماجوابدادم.ایول معرفتتون!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 16:50  توسط جاسمين  | 

خاك دامن گير

دوباره این اضطرابهای نزدیک امتحان شروع شده.هنوز دوماه مونده به کنکورارشد،

ولي نميدونم چرا نميتونم بخوابم اصلا".بااين قرصاي ديازپام هم فقط ۳ساعت خوابم

ميبره.بقيه روزو يادرحال خرزدنم،يافكروخيالهاي بيخود،يه دوساعتي هم ميرم باشگاه و استخر.

باوجود كوچكي اين شهرو كمبود امكاناتش اينجارو خيلي دوست دارم.حتي يه

سفرچندروزه و دورشدن ازاينجاواسه ام سخته.عجب خاك گيرايي داره اين شهر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 5:19  توسط جاسمين  | 

بستن شال

خیلی دلم میخواست روش های جدید بستن شال و روسری رو یاد بگیرم.حتی یه

مدت میخواستم سی دی اش رو بخرم.ولی به قیمتش نمی ارزید .ولی بالاخره چند

 مدلشو پیداکردم.شایدبدنباشه ببینید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 13:38  توسط جاسمين  | 

؟

تاحالا این کارو کردین؟!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 11:42  توسط جاسمين  |